دنیای خاکستری

مریم هستم 22 ساله دانشجوی مهندسی معماری عاشق شعر و موسیقی و ادبیات و تئاتر اینجا فقط دلنوشته نمینویسم هر چی که فکرشو بکنین ممکنه اینجا بخونیین

+ حرفهایی برای ماندن

دلم می خواهد پشت کنم ....مثلا قهرم!

اخم کنم...بغض کنم...گاهی پا بکوبم....گله کنم و نق بزنم...جیغ و ویغ کردن ها  هم پیش کش !

افتضاحم این روزها...خودم می دانم.....! نگاهم که کنی دیگر دلت نمی ریزد....حالت بهم می خورد....مو هایی که کوتاه کردم و لباس مشکی ام که عاشقش بودی هم کاری از پیش نبرد.....من درونم آشوب است و تنم خسته...! کی تمام می شود این مملکت درهم و برهم ؟ این مملکت دروغ و درویی ؟؟هرچند من می دانم کی تمام می شود؟ با جوانیه من و تو ! آنوقت که تو رفتی و نیستی ....حالا که هستی چرا من خوب نیستم؟

از تو می ترسم....از این که باشی.... نگاهم کنی...که اگر حالم را پرسیدی من

 چه جوابت دهم؟؟؟

نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢
تگ ها:


+ خودم

دیشب دم صبح فکر می کردم  اگر همین روزها یک دفعه یکی عین خودم را ببینم " ..با منه دوم چه کار می کنم ؟؟ یکی که درست مثل من است ... با همین صورت برنزه و لپ هایی که وقتی می خندم بالا و پایین میپرد.....با همین قد و هیکل تپل!! با همین پاهای شماره ٣٩و دستهایی با انگشتهای کمی کشیده...یک صورت گرم  که چشمان مشکی دارد و همیشه خندان است....مثل من حتی وقتی خواب است مچ پای راستش را تکان می دهد و وقتی بد خلق و عصبی می شود دستانش تا خودآگاه می لرزد....وقتی از چیزی سر در نمیارد عین احمق ها کله اش را می خاراند !! ساعتها موسیقی گوش میکند و مثل من برای کسانی که دوست دارد از پشت تلفن صدای کودکانه تقلید میکند...

چهار روز درهفته برود دانشگاه و اگر ولش کنند تا شب همان جا می ماند و چرت و پرت می گوید و می خندد و سرتق بازی در می آرد !

دیوانه وار عاشق لباس و خرید کردن باشد و مثل من رژلب پررنگ دوست داشته باشد!

 پست های این وبلاگ مال او باشد و دوستهای  آی دی مسنجرش... همه دوستهای منهم باشند.....

دیگران همان نظر را راجع به "" منه دوم "" داشته باشند که نسبت به خودم دارند...

واقعا اگر خود خودم باشد....." خود دومم "...و من ببینمش چه کار می کنم ؟مثلا یک روز که با بچه ها رفتیم پاساژ او هم بیاید و کنار من بایستاد روبه روی ویترین یک مغازه؟.....یا اگر توی یک پیاده روی شلوغ به او تنه بزنم و برگردم که معذرت بخواهم و توی چشمهایش زل بزنم.....

اگر خودم را ببینم نمی ترسم.....فرار هم نمی کنم....جیغ نمی کشم و هیجان زده نمی شوم....فکر کنم بغلش کنم ...دوتا دستهایم را می گذارم روی لپ هایش و دماغم را می چسبانم به دماغش....حرفی نمی زنم و چیزی نمی پرسم .....مزاحمش نمی شوم

رهایش می کنم تا برود !!رها....

 

نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢
تگ ها:


+ بی خوابی

بالش را روی سرم فشار می دهم . سعی می کنم به همه ی رویاهای خوب دنیا فکر کنم . به همه ی چیزهایی که می خواستم و نیامدند یا که نماندند . به همه ی چیزهایی که می خواهم و نمی آیند و اگر بیایند ... سعی می کنم لبخند بزنم ... هدفون را توی گوشم فشار می دهم بالش را روی سرم فشار می دهم و در ترانه غرق می شوم . فکر می کنم به تو ... به "تو"یی که این روزها بیشتر گم شده ای و "من"ی که کمتر دنبالت می گردد . راستش ، خب ! فقط دیگر دستم را سایبان چشم هایم نکرده ام و دیگر به آن در بسته خیره نشده ام و دیگر روزها را نمی شمارم و "هنوز" برایم آن قداست تنهای گذشته را ندارد . فقط همین ها ! و الا من همان من هستم و تو همان تو . و فاصله همان فاصله ی احمقانه ی بین یک پرنده و یک قفس . و پرنده همان پرنده ی احمقی که بی قفسش دارد بال بال می زند . بی قفسش که سه سال و هفت ماه است که شکسته است ! گفتم که ! دیگر روزها را نمی شمارم .کارم از ماه و سال هم گذشته است ... دارم به انزوای اعصار می رسم ... خوابم نمی برد ... خوابم نمی برد ... به پاییز فکر می کنم ؛ و به "مرگ" که چه قدر قشنگ می تواند باشد . چه قدر " عاشق " ... سعی می کنم به "باغ های کندلوس" فکر کنم . خوابم نمی برد ... بلند می شوم و پای کامپیوتر همیشه روشن می نشینم و تایپ می کنم ... می نویسم این شب را که مثل هزاران شب دیگر در سفیدی می گذرانم ... این شب را که مثل شب های گذشته های کمی دورم دیگر تاریک و دوست داشتنی و عمیق نیست ... خوابم نمی برد ... کجایی که برایم لالایی بخوانی ؟ کجایی ؟ اصلن نمی خواهد مثل این توتو کوتونیو بهم بگویی " شب به خیر عشق من " ! فقط برایم بخوان تا خوابم ببرد . بخوان : لالا لالا گل پونه .................. غزل این جور نمی مونه لالا لالا گل نعنا ................. غزل بی خوابه و تنها لالا لالا گل مریم ............ لالا لالا گل مریم گل مریم ... گل مریم ... گل مریم ...

نویسنده : مریم ; ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٤
تگ ها:


+ یادگاری روی دیوار نمور خاطره

برای تو:

در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست می دارم .

 

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند و کمان گشاده ی پل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را

در پرده یی که می زنی مکرر کن

*

در فراسوی مرزهای تن ام

تو را دوست می دارم .

در آن دوردست بعید

که رسالت اندام ها پایان می پذیرد

و شعله و شور تپش ها و خواهش ها

 به تمامی

فرو می نشیند

و هر معنا قالب لفظ را وامی گذارد

چنان چون روحی

  که جسد را در پایان سفر ،

تا به هجوم کرکس های پایان اش وانهد ...

*

در فراسوهای عشق

تو را دوست می دارم ،

در فراسوهای پرده و رنگ .

 

در فراسوهای پیکرهایمان

با من وعده ی دیداری بده .

                                                                                        

 این شعر شاملو ، هر چه عاشقانه را بس !

نویسنده : مریم ; ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٤
تگ ها:


+ حسرت

سلام ...
خودم را می بینم که سی سال دیگر نشسته ام و دارم به سی سال پیش - دختری بیست و دو ساله - می اندیشم ؛ که چه قدر شیطان بود و از دیوار راست بالا می رفت و می افتاد و بلند می شد و می افتاد و توی این افتادن ها آن قدر شکسته بود که شده بود یک شکل دیگری که چند سال پیشش برایش گنگ می زد .
خود پنحاه و دو ساله ام را می بینم که شده یک تکه روح سرگردان - مثل تمام پنجاه و دو ساله ها - که می اندیشد پس اگر آن موقع این قدر شیطان و بی قرار بوده و آن قدر با هم سالانش فاصله داشته ، حالا چرا این قدر شده شبیه همه ی هم سالانش ؟
...
خودم را می بینم . خود حالایم را که در رفت و آمدهای بی تردیدش ، هر لحظه چیزهای تازه می بیند و هر لحظه از درون بزرگ تر می شود و از بیرون کوچک تر . خودم را که هر لحظه از بیست و دو سالگی بیشتر فاصله می گیرم و به بیست و سالگی ... هجده سالگی ... چهارده سالگی ... صفر سالگی نزدیک تر می شوم ...
چه می شود که یک دفعه می بینیم توی پنجاه و شش سالگی مان شبیه همه ی پنجاه و دو ساله ها هستیم ؛ نه کوچک تر ، نه بزرگ تر ؟!

نویسنده : مریم ; ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٤
تگ ها:


+ عاشقانه

سلام ...


 دریاست که بالا آمده در چشمانم
                  به تماشای ماهی که تو نیستی ...


 هم چنان تو هستی . که توی گلویم گلوله می شوی . که تکه تکه می کنی گلویم را اما بالا نمی آیی . جا خوش کرده ای آن تو و داری برای خودت هر بلایی که می خواهی سرش می آوری . هم چنان هستی . چنان که بودی و باید باشی . همچنان بغض هستی و داستانی بی آغاز و انجام . همچنان صدایی از ته گلو هستی که در نمی آیی و جان بر لبم می کنی هر لحظه ...

 

 تا حالا این دعا را نکرده بودم . اما ، ای کاش بروی . ای کاش دیگر نباشی بغض گلوگیر خرد کننده ام . ای کاش رها شوم آن گونه که هستم . رهاتر و فراتر از تو و خودم ...

این دعا هم بماند برای گوشه ی دلم که از تو تلنبار شده و خالی نمی شود . این دعا هم بماند برای برآورده نشدن !

نویسنده : مریم ; ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٤
تگ ها:


+ یکم خاطره یکم دلتنگی

سلام...

 سال 83 بود که تصمیم گرفتم واسه کنکور درس بخونم و به امید اینکه رتبه خوبی کسب کنم تو آزمون تو یکی از کلاسای کنکور تهران ثبت نام کردم...از تیرماه همون سال شروع کردیم فشرده درسها رو خوندن وتست زدن...یه اکیپ 6 نفره بودیم که با هم درس میخوندیم...من و منیره و فاطمه احسان و حامد و نوید و محمد...البته محمد پشتیبانمون بود و سال قبل کنکور داده بود...اولا خیلی خوب میخوندیم...به قول اقای فهیمی(رئیس آموزشگاهمون)ما امیدای قبولی دولتی اش بودیم...همینجا شرمندگی خودمو از نا امید کردن اقای فهیمی اعلام میکنم...خلاصه اش کنم...وسطاش همه بریدیم...یکی عاشق شد یکی فارغ شد من و منیر زدیم خاکی و بیخیالی یکی پسر خاله اش فوت کرد و خودشو مقصر می دونست...خلاصه هر 6 تایی ما گند زدیم به کنکور...من که سر جلسه آدامس میجوییدم و کیک و ساندیس میزدم تا جلسه تمام شه...سال اول مهندسی معماری قبول شدم...حامد مهندسی صنایع قبول شد آمل و بهمن رفت مث من...منیر و فاطمه و احسان سال بعد کنکور دادن...واحسان فناوری اطلاعات پرند و منیر همون رشته رو تهران قبول شد فاطمه سالهای بعد بالاخره دولتی قبول شد رشته اشو یادم نمیاد...

اولا نمی خواستم دانشگاه برم...ماهایی که پس زمینه ذهنمون 1 سال تمام صنعتی شریف بود و خدایی اگه کله امون اون روزا بوی قرمه سبزی نمیداد حالا باید توی یه دانشگاه خوب رشته مورد علاقه امون و می خوندیم حالاا ینجوری...

اونا رو نمی دونم شاید راضی ان...اما من هیچ وقت خودمو نمیبخشم...4 سال تمام رفتم دانشگاهی که ازش متنفر بودم...4 سال تمام شرایطی رو تحمل کردم که اگه تو اون سال83 یه ذره به آینده ام فکر میکردم می تونست شرایط فوق العاده تری باشه...خیلی به خودم بد کردم...4 سالی که دیگه هیچ وقت بر نمیگرده رو از دست دادم...

ولی عوضش یه عالمه خاطره خاکستری و رنگی از اون روزها دارم...کافی شاپ تک نزدیک آموزشگاهمون یه پاتوق دائمی بود واسه من و دوستام...شعر و قلیون و قش و ضعف و خنده و درد و دل و دعوا...پارک اردکانی نزدیک آموزشگاهمون بین هر کلاس پر بود از صدای جیغ و داد و پچ پچ و حتی سکوتای قهر آلود ما...یه کافی نت هم بود اون نزدیکیا که من اونجا وبلاگمو به روز می کردم... مسجد نظام مافی روبروی آموزشگاهمون بود ما اونجا درس می خوندیم...دیوونگی می کردیم...یه حس غریبی داشتم اون روزها که تو هیچ دوره ایی از زندگیم نداشتم...شاید این 4 سال تاوان اون یه ساله...نمی دونم...

اون روزها خیابون انقلاب واسه من بهترین جای دنیا بود...پرسه های بی سر و ته...پارک ساحلی امن ترین جا... راستش من به اون روزا خیلی فکر میکنم...

واسه همینم سعی میکنم اشتباهات گذشته امو هیچ وقت تکرار نکنم...

به خودم قول دادم برای جبران این 4 سال ارشد معماری و حتما دانشگاه دولتی قبول شم...واسه اینکه به صبوری خودم تو این 4 سال یه هدیه بدم این کمترین کاریه که میتونم واسه خودم بکنم...

نمیدونم کدوماتون به معماری علاقه دارین یا اصلا معمارین ...باید بگم رشته فوق العاده اییه...مطمئنم هیچ رشته ایی جز این نمی تونست  منو ارضا کنه...حداقل این دلخوشیو دارم...

امیدوارم همه به آرزوهای سبزشون برسن...البته به موقع...

نویسنده : مریم ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱۳
تگ ها:


+  

                                                 

همه ی عمر دیر میفهمیم..

تو لحظه ها و دقیقه های اخر....

وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه

مثل وقت هایی که ...

زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه

یه لحظه افتاب تو هوای سرد غنیمت میشه

خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه

یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه ی دنیا میشه

یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه

پاییز وقتی که تموم شد به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه

هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه....

امروز تمام چیزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببین...

زندگی خیلی طولانی نیست

کاش درک کنی منو....

نویسنده : مریم ; ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٢
تگ ها: